بررسی سبک داستانی محمود تیمور بر پایة نقد رمان « شمس و لیل» (برگرفته از پایان‌نامة ترجمه و نقد رمان « شمس و لیل» )

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 استادیار دانشگاه قم

2 کارشناس ارشد در رشتة زبان و ادبیات عربی

چکیده

محمود تیمور(1894- 1973م) یکی از داستان­نویسان بزرگ معاصرِ عرب است که با آفرینش نوشته­هایی پُربار، کمک شایانی به ادب تازی نموده است. این نویسنده را «پدر داستان­نویسی معاصر عرب» گفته­اند. یکی از ره­توشه­های ادبی او، «شمس و لیل» نام دارد که سفرنامه­ای واقعی و آمیخته به خیالِ شگرف نویسنده است. نگارندگان در این جستار بر آن بوده­اند که به نقد این رمان پرداخته و در این میان، آراء، افکار و سبک و اسلوب نویسنده را مورد بررسی قرار دهند. سیر مقاله به گونه­ای است که با روش توصیفی- تحلیلی ابتدا با بیان مقدماتی دربارة نویسنده و بر پایة ساختار و درون­مایه به نقد و بررسی این کتاب پرداخته و در پایان به این نتیجه دست می­یابد که «شمس و لیل» چون آیینه­ای تیمور را شناسانده؛ به گونه­ای که با بررسی مکان و زمان، شخصیت­های دوگانة داستان، ترکیبات هماهنگ و موسیقی شگفت­انگیز، همچنین نگرش به درون­مایه­هایی از جمله عشق و دلبستگی بسیارش به میهن (مکتب رومانسی) و رخداد­های راستین و واقعی داستان (مکتب رئالیسم)، سبک و اسلوب این نویسنده را در آفرینش این رمان به رخسارة تصویر می­کشاند.

کلیدواژه‌ها


نوشتن از دیرباز، امری جدایی­ناپذیر در ادبیات همة کشورهای گیتی به شمار می­رود که به بازنمود واقعیت­های رخ داده در جامعه­ و یا به پر و بال دادن به شگفتی­های فراپندار و پنداشت­های کهن خویش پرداخته است. این در گذشته­ها بیشتر در شکل داستان کوتاه نمایان می­شد ولی امروزه به نام داستان­های بلند جلوه­گری می­نماید. این بازنمود ادبیات در آغاز سدة هجدهم در کشورهای اروپایی پدید آمد که با ترجمان این نوشته­ها به دیگر زبان­ها، سیل آن به دیگر کشورها نیز روان گشت. هر کشوری به اندازة توان ادبی خود و نویسندگانش از جمله ادبیات تازی، از این جریان بهره گرفته است. با پیدایش داستان و قصه، نقد آن نیز بر پایة فکری و فنی در سدة نوزدهم میلادی پدید آمد. (أبوهیف، 2000م:  23) رمان داستانی بلند است که نویسنده قلم بر دست می­گیرد و با توان شگرفِ خیال خویش به بیان آیین و زندگانی روزمرة مردمان با تکیه بر واقعیت و گام نهادن در سیل آرزوها می­پردازد. ادبیات تازی، رمان را به منزلة آینة ادبیات معاصر خود برشمرده که چکیدة سرشت درونی نویسنده در آن بازتاب یافته است.

نگارندگان در این جستار در پیِ پاسخ به پرسش­هایی چند هستند، ازجمله: «شخصیت نویسنده دارای چه ویژگی­های برجسته­ای در این رمان است؟ این اثر تیمور تا چه اندازه برگرفته از سرشت درونی(افکار) و بازتاب فضای عصر نویسنده است؟ ساختار و درون­مایة رمان تیمور بیشتر پیرامون چه محورهایی در گردش است؟ سبک و اسلوب نویسنده متأثر از کدام مکاتب ادبی است؟»

تاکنون در زبان فارسی، مقالات چندانی دربارة این داستان­نویس نوشته نشده ولی چند اثر به زبان عربی دربارة او نگاشته شده است از جمله: «محمود تیمور و عالم الروایة فی مصر» نوشتة «خباز بیار» و «محمود تیمور» نوشتة حمدو الدقس و عبدالله فرهود. این آثار همچون جستار کنونی به نقد و بررسی کتاب «شمس و لیل» و بُرون آوردن آراء و سبک و اسلوب این نویسنده از آن نپرداخته­اند که این خود نشان از تازگی و اهمیت مقالة کنونی دارد. شایان ذکر است که این مقاله­ برگرفته از «ترجمه و نقد رمان "شمس و لیل"»، پایان­نامة کارشناسی ­ارشدِ نگارندة مقاله: اصغر جلالوند، استاد راهنما: دکتر مهدی ناصری و استاد مشاور: دکتر سید محمدرضی مصطفوی­نیا است که در بهار 1391 در دانشگاه قم با درجة عالی مورد دفاع قرار گرفت.

- روش بررسی

مقاله به شیوه­ای است که با روش توصیفی- تحلیلی و با استفاده از داده­های کتابخانه­ای، همچنین با روش نقدی به تحلیل داده­ها پرداخته؛ به گونه­ای که ابتدا به معرفی نویسنده و اثرش پرداخته شده، تعریفی از سبک و اسلوب آورده شده، سپس کتاب «شمس و لیل» بر پایة ساختار و درون­مایه و با آوردن نمونه­های عینی از آن بررسی شده و به بیان اسلوب ادبی نویسنده بر پایة مکاتب ادبی دست یافته است.

2- معرفی محمود تیمور و رمان «شمس و لیل»

«محمود تیمور»(1894- 1973م) یکی از ادیبان برجستة مصر و جهان عرب به شمار می­رود که او را «پدر و پیشوای داستان نویسی معاصر عرب» نام می­نهند. کتاب «شمس و لیل» یکی از شاهکارهای شگرف او است که با نیروی اندیشه و پندار شگفت خویش به نگارش آن پرداخته است. «تیمور» در خانواده­ای سرشناس در ادب و فرهنگ، در قاهره به سال 1894م دیده به جهان گشود.(التونجی، 1999م: 297)... در جوانی به بیماری حصبه دچار گشت. ... و این بیماری تأثیرات عمیق و ژرفی در افکار، عقاید و اندیشه­های او بر جای نهاد. (ضیف، 1971م: 300-299)؛ (ابن الشریف، د.ت: 24-19) بزرگترین رخداد زندگی ادبیِ تیمور، مسافرت برادرش محمد به اروپا بود.(حمدوالدقس و فرهود، 1997م: 7-6) که محمود از او به منزلة دریایی بی­کران که ادبیات داستان­نویسی غرب را در خود گنجانیده، بهره­ها گرفت. (ضیف، 1971م: 300) تیمور دارای آثار و نوشته­های بسیاری در زمینه­های گوناگون از جمله داستان: «نداء الـمجهول، قلب غانیة، دنیا جدیدة و...»، نمایشنامه: «عروس النیل، سهاد أو اللحن التائه، عوالی و...»، سفرنامه: «أبوالهول یطیر، جزیرة الـحب»، پژوهش­های ادبی و زبانی و ... : «ضبط الکتابة العربیة، مشکلات اللغة العربیة، أدب و أدباء و...» است که شمار آنها فراتر از 85 اثر بوده که این خود، نشان از توان نویسندگی بالا و شگرفِ او دارد. (الیسوعی، 1996م: 406-402) تیمور در ادبیات تازی جایگاه برجسته­ای را داراست. عضو فرهنگستان زبان عربی و شورای عالی حمایت از هنر، ادبیات و علوم اجتماعی و سردبیر انجمن داستان­نویسی بوده است. نخستین جایزه را از فرهنگستان زبان عربی و همچنین جایزة ملی ادبیات را در سال 1950م و جایزة بین­المللی ادبیات را در سال 1962م دریافت نمود. (بیار، 1994م: 110؛ و السباح، 1968م: 316) این نویسنده ابتدا به «سبک رومانسی» گرایش داشت و به همین سبب به خواندن آثار «مصطفی لطفی منفلوطی» پرداخت. (تیمور، 1970م: 112) همچنین با خواندن کتاب «الأجنحة الـمتکسرة» جبران خلیل جبران، تأثیرات بسیاری از او پذیرفت. (خضر، 1966م: 174-173) با خواندن داستان­های رئالیسم و بویژه داستان­های «موپاسان» - داستان­نویس واقع­گرای فرانسوی- بسیار شیفتة این شخصیت می­گردد. (ضیف، 1971م: 300) تیمور دارای «توصیفات» بس زیبایی در وصف مردمان، جانوران و چشم­اندازهای طبیعی است که نمونه­ای از زیباترین آنها این بخش است: «و بین الفینة و الفینة یـخرج من الغابة «السنجاب» ذلک الـحیوانُ الظریف، و هو یتواثب کالقط الصغیر منتفش الذیل، براقَ العین، یتشمم بأنفه الـمستدقّ، باحثاً عن طعام...».(تیمور، 1957م: 70): «هراز گاهی یک «سنجاب» از جنگل بیرون می­آید، حیوان زیبا و باهوشی که بسان گربه­ای کوچک، با دُمی افراشته و چشمانی درخشان به این سو و آن سو می­جهد و با پوزة حساس و باریکش در جستجوی خوراکی، زمین را می­بوید...».1

توصیفات تیمور همچون آیینه­ای است که جامعه، طبیعت و همة جوانب آنها را پیش روی دیدة همگان می­نهد. توصیفاتی بس دقیق، ظریف و عمیق. (شلش، 1973م: 45)

«شمس و لیل» کتابی است که تیمور در آن، سفرش به کشور سوئد یا سرزمین شمال را به تصویر می­کشد. او در آغاز نام «خورشید در سرزمین شمال» را بر آن نهاد و در پایان دیگر کتاب­هایش به آن اشاره داشت که در زیر چاپ است ولی بعدها آن را به همین نام کنونی تغییر داد. این کتاب، قطعه­های ادبی شگرفی دارد که با خیال و پنداری قوی درآمیخته است. (حسین، 2007م: 30)

3- سبک و اسلوب و بررسی آن بر پایة عناصر داستان

به منظور نقد و بررسی سبک و اسلوب نویسنده باید بدانیم که نقد: «بِه گزینی...تمییز خوب از بد...». (مشیری، 1374ش: واژة نقد) و «تحلیل قطعه­های ادبی و شناسایی ارزش فنی آنها». (ضیف، د.ت: 9) و اسلوب(Style): «نوعی گفتمان پیوسته میان خواننده و نویسنده در لابلای داستان». (مطلوب، 2002م: 126) یا «شیوه­ای ویژه است که نویسنده باورها، اندیشه­ها و پنداشت­های خویش را به روی کاغذ می­آورد». (ابن ذریل، 1989م: 172)

«فکر در قالب جُمَل مستتر است و جداگانه بیان نمی­شود» (دهخدا، 1346ش: واژة سبک). در لغت­نامة دهخدا «سبک در اصطلاح ادبیات عبارتست از روش خاص ادراک و بیان افکار بوسیلة ترکیب کلمات و انتخاب الفاظ و طرز تعبیر»(همانجا) و «شامل دو موضوع: الف) فکر یا معنا ب) صورت یا شکل» می­باشد.(همانجا)

از تعریف دهخدا بر می­آید که سبک و اسلوبِ نویسنده دارای دو زیر مجموعه در نقد داستان است که عبارتند از:

الف.ساختار(Structure) که  «مکان(Location)، زمان(Time)، شخصیت(Character)، هم­آهنگی الفاظ و موسیقی(Harmony & Rhythm) و موضوع داستان (Subject)» را در برمی­گیرد. و ب.درون­مایه(Moral of Story) که در بر گیرندة مضامینی چون عدل، امنیت، قضا و قدر، آزادی، اندوه، شادی و مانند آن است.(أبوهیف، 2000م: 45)

به بیانی دیگر، «ساختار» همان شکل، صورت، لفظ و موسیقی و «درون­مایه» همان فکر، معنا، مضمون، محتوا، باورها و اندیشه­ها است.

1-3- نقد و بررسی سبک تیمور بر پایة «ساختار» داستان

1-1-3- مکان:در خلق فضای داستان به دو عامل فرعی نیاز است، یعنی مکان و زمان. این دو به شدت به هم وابسته­اند و هیچ یک بدون دیگری معنای کاملی ندارد. مکان عنصری است که قهرمان داستان بدون قرار گرفتن در آن نمی­تواند نقش خود را ایفا نماید و این عامل در خلق داستان می­بایست مورد توجه و تأکید قرار گیرد. (گرکانی، 1388ش: 30) محل داستان معمولاً به عنوان نوعی ایجاد محدودیت به کار
می­رود. (همانجا) در کتاب تیمور نمی­توان به نقش «مکان» بی­توجه بود. او شهرها، جزیره­ها، چشم­اندازهای طبیعی، موزه­ها، کاخ­ها و دیگر جاها را با موشکافی بسیار به تصویر می­کشد و خواننده احساس می­کند که هم اکنون در آن جا به سر می­برد. او به هنگام وصف فرودگاه اینگونه سخن آغاز می­کند:«احتوانا الـمطار فی وسط اللیل، فبرزنا إلی الساحة الشاسعة، مهبطِ الطائرات من کل فجٍّ، و مَرقاها إلی کل مَرمَی... وقفتُ أرجعُ البصر حولی، یَهولُنی ما أرَی و ما أسمعُ، لا تکاد تصعِّد طائرة حتی تصوِّب أخرَی، و الأزیزُ متواصل یترسَّل علی أسماعنا نغمة عذبة، نغمة تُرضی غرور الإنسان...».(تیمور، 1957م: 10) «نیمه شب به فرودگاه رسیدیم. در جلوی ما جایگاه گسترده­ای به چشم می­خورد، جایی که هواپیماها از هر سوی و سرزمینی در آن فرود می­آیند و از آن به هر دیاری پرواز می­کنند... ایستاده به پیرامون خود چشم دوختم، هر آنچه که می­دیدم یا می­شنیدم مرا در هراس می­افکند. با پرواز یک هواپیما، دیگری به جایش فرود می­آمد و بانگ موتور هواپیماها پیوسته نوایی دلنشین و خوش­آوا را بر گوشمان سر می­داد. نوایی که حس غرور آدمی را اشباع می­ساخت...».

توصیفات بسیاری از «مکان» در این کتاب به چشم می­خورد. یکی از آنها آن جایی است که دربارة سفارتخانة مصر در سوئد بیان می­دارد: «و الـمفوّضیة تشغل شقتین فخمتین، من مبنی عظیم فی شارع مدید یـحاذی البحر، یتوسطه مـمشی للمترجِّلین ظلیل، تتهدل علیه أفنان الشجر، و إنَّه فی الـحق لـمُتنزَّه من أجمل متنزَّهات الـمدینة...».(همان: 36) «سفارت دارای دو طبقة باشکوه بود. ساختمانی بزرگ در خیابانی پهناور که در راستای دریا جای گرفته و یک پیاده­رو برای رهگذران در میانة خیابان بود که شاخسار درختان بر آن سایه افکنده و آویزان گشته بود. آنجا یکی از زیباترین گردشگاه­های شهر است...».

آن چنان که روشن است، تیمور توان بالایی در به تصویر کشیدن مکان­ها دارد و نویسنده به بهترین گونه آن را به کار برده است که در اینجا نمی­توان به تک­تک آنها اشاره کرد بلکه می­بایست یادآور شد که این نویسندة توانای مصری، «مکان»­ را با جزئیات بسیار زیبا توصیف کرده است؛ به گونه­ای که خواننده از این ­دست­نوشته­ها پیرامون سرا، شهر و یا هر سرزمینی احساس خرسندی و خوشایندی می­نماید. از جملة این توصیفات است توصیف موزة «بوردسکا» در صفحة 78، موزة «فضای باز» در صفحة 63، کاخ «الکونت برنادوت» در صفحة 58 کتاب «شمس و لیل».

2-1-3- زمان: در فراسوی مکان می­بایست «زمان» پیشامدها را نیز بررسی کرد. طرفداران داستان، علاوه بر مکان انتظار این را دارند که نویسنده زمان رخدادها را نیز در داستان خویش به تصویر بکشد و نشان دهد که شخصیت­های داستان در چه موقعیت زمانی به سر بَرند. در غیر این­ صورت داستان شبیه مقاله­ای ملال­آور خواهد شد که چندان دارای جذابیت نیست.(گرکانی، 1388ش: ص30) «زمان» در مقایسه با «مکان» از اهمیت کمتری برخوردار نیست؛ چرا که نویسنده پیشامدها را به ساعتِ رخداد نسبت می­دهد و نویسنده به زمان وقوع داستان اشاره می­کند.(همانجا) این شناسه به خوبی در کتاب «شمس و لیل» نشان داده است.

تیمور، شفق آسمان را به گونه­ای شگرف به تصویر می­کشد که خواننده را بسیار شیفته و فریفتة تماشای آن لحظة دیدنی می­نماید: «فی تلک الساعة الساجِیة...، الظُّلمة الرقیقة تبسط علینا شَملة هفهافة تلتبس بها حقیقة الزمن؛ فلا ندری فی أیة ساعة نَحن علی وجه الیقین!...أهذه مـخایلُ الفجر تسبق انبلاج النور الوهاج؟...أم هی قتمة الغروب یلوح وراءها اللیلُ الـمُقمِر البهیج؟». (تیمور، 1957: 15): «در آن لحظة آرام و خاموش... انبوه تیرگی و تاریکی، عبایِ نازکی را که حقیقت روزگار با آن پوشیده و سربسته شده، بر ما می­گستراند؛ به گونه­ای که به درستی نمی­دانیم در چه لحظه­ای به سر می­بریم!... آیا این پنداشت­های سپیده است که بر پگاهِ نورانی و فروزنده پیشی می­گیرد؟... یا تیرگیِ شامگاه است که در فراسوی آن، شب مهتابی خندان می­درخشد؟».

نیمه­ شب «سوئد» در این کتاب به گونه­ای دلنشین توصیف شده است که بی­گمان خواننده را بر آن می­دارد که آیا زمانی فرا خواهد رسید که راهی آنجا گردد. آری محمود تیمور خواننده را همراه خود اینگونه به دیار خورشید نیمه شب می­بَرَد: «إن ضوء الأصیل یظَل هنالک مضروب الرِّواق علی جوانب الآفاق، لایبرح ولا یتزحزح. فإذا انتصف اللیل هبطت ظلمةٌ حفیفة رقیقة، لا تلبثُ أن تَتَقشَّعَ متزایلة أمام ابتسامة الفجر الـمُبکر، و إنـها لابتسامةٌ تُؤذِن بضحکات الشمس فی عرض السماء تـجرر أذیالـها الـمعصفَرة». (همان: 46)«در آن سرزمین­ها پرتو روشنایی غروب خورشید، همواره و پیوسته بر گوشه­گوشة افق سایه دوانیده است. به هنگام نیمة شب، تاریکی­ ملایم و خفیفی فرود می­آید. دیری نمی­پاید که در برابر لبخند سپیدة صبحگاهان به نابودی می­گراید. سپیده­ای که به نیشخندهای خورشید در پهنة آسمان این اجازه را می­دهد که پرتوهای رنگارنگ و زرینش را بگستراند».

از دیگر نشانه­های اهمیت «زمان»، پرداختن به فصول سال است، آنجا که قلمش را بر روی کاغذ می­راند و به نیکویی به سخن راندن دربارة پایان پذیرفتن بهار و آغاز تابستان روی می­آورد: «...فوعدناهم أن نردّه إلیهم بعد بضعة أشهر، و الصیفُ علی الأبواب». (همان: 6)«...و ما نوید دادیم که پس از گذشت چند ماه در آستانة تابستان، آن را به آنها بازگردانیم».

«و انقضت الأشهر بسلام، ناسخة ظلال الربیع مُؤذنة ببوادر الصیف، فألفیتُنی أتـخذ الأهبة للرحیل، وفاء بالوعد...».(همانجا)«ماه­ها به خوشی و سلامتی سپری شد، در حالی که سایه­های بهار رخت بر بسته و نشانه­های تابستان خودنمایی می­کرد. رهتوشة سفر را برای وفای به عهد آماده می­کردم».

آری؛ تیمور شناسة «زمان» را در داستان بارها به زیبایی به کار برده است.

3-1-3- شخصیت: «شخصیات» داستان به دو بخش تقسیم می­شود: 1. شخصیت ثابت یا سطحی: این شخصیت پیوسته ثابت و استوار می­ماند و با تغییر پیشامدها و رخدادهای داستان دگرگون نمی­گردد. از این رو موضوع داستان باید به گونه­ای پیش رود که این شخصیت ثابت را با رخدادهای تازه روبرو سازد. چهرة حقیقی شخصیت ثابت در داستان قابل مشاهده است؛ چرا که هیچگاه تغییر نمی­کند. 2. شخصیت متغیر یا تکاملی: شخصیتی است که پیوسته باعث غافلگیری خواننده می­گردد و از روال معمول در می­گذرد، در لابلای پیشرفت و رشد، به حقیقت درونی خویش دست
می­یابد و با تغییر هر پیشامد و رخدادی آن نیز دگرگون می­شود. (الـمصری و البرازی، 2005م: 177؛ و عبدالله، 1986م: 68)

تیمور خود را به منزلة شخصیت ثابت داستان قرار می­دهد. آری او همواره در سرتاسر داستان بسانِ رهسپار سرزمین­های دور و نزدیک است تا هنگامی که گام در سرزمین سوئد می­نهد: «و إنی لأعترف جهرة بأنی متباشر بِهذه الـحلة، تسکن إلیها نفسی، و یقع فی روعی أنّی ما دمت أرتدیها فلن یصیبَنی من مـخاطر الطیران ضیر».(تیمور، 1957م: 7) «بی­پرده به زبان می­آورم که این جامه برایم شگون دارد؛ چرا که روحم با آن آرامش می­یابد و چنین می­پندارم که تا هنگامی که آن را بر تن دارم، از پیشامدهای ناگوار پرواز به دور خواهم بود».

«لقد شهدتُ الشمس قبیل الـمغرب فی «الإسکندریة» علی شاطیء البحر، فإذا هی علی نـحو ما أشهدُها الآن و اللیلُ منتصف». (همان: 162)«در کنار ساحل دریا در شهر «اسکندریه» اندک زمانی پیش از غروب، خورشید را دیده بودم به گونه­ای که همانند این خورشیدی بود که هم اکنون در نیمه­شب به آن می­نگرم».

«و تراخی بی الوقت، و أنا مـحدِّق فی الأفق، أرقب ساحرة الفلک». (همانجا)«لحظات برای من دیر سپری می­گشت، در حالی که به کرانة افق خیره گشته بودم و بانوی افسون­گر آسمان را زیر نظر داشتم».

آری این شخصیت در سرتاسر داستان یکرنگ، ثابت و بدون تغییر می­ماند؛ به
گونه­ای که به آسانی می­توان به حقیقت درونی آن پی بُرده و از رازهای نهانش سر در آورد. ولی نویسندة داستان تنها به بیان شخصیت ثابت بسنده نکرده بلکه در لابلای داستان خویش، شخصیت­های دیگری را متغیر آفریده که به روند داستان و رخدادهای آن شکل ویژه­ای بخشیده است.

یکی از این شخصیت­ها، آن فرد ناشناخته­ای است که نویسندة داستان را درگیر خود می­نماید: «ُیـخیِّل إلیّ أن هاتفاً یهمس فی أذنی، یقول: أین ما تزعم لنفسک من حریة و انطلاق؟ إنک لَتُمنیِّ نفسک بأن ترَی الشمس فی حُلة قشیبة، و اللیلَ فی إهاب طریف... فأنت کما أنت، أو کما کنت، موصول أبداً بماضیک الـحی، مشدود دائماً إلی جذورک العتیقة، تـحمل أثقالک حیث تکون».(همان: ص16) «پنداشتم که نوای ناشناخته­ای در گوشم چنین پچ­پچ می­کرد: کجا است آن آزادی و رهایی که برای خود می­پنداری؟ آرزو داری که خورشید را در جامه­ای تازه و شب را در پوششی شگرف تماشا کنی... پس تو همانی که هستی یا آنچه بودی، همواره به گذشتة زندة خود پیوندخورده و به ریشه­های کهن خویش وابسته­ای، در حالی که هر کجا باشی، بار سنگینی­ها و سختی­هایت را بر دوش می­کشی».

به نظر می­آید تیمور در این گفتمان با فردی ناشناخته، خواسته است وجدان و درون خویش را به منزلة آن فرد ناشناخته جلوه دهد، از زبان آن با خود سخن گوید و خود را به اندیشیدن در ژرفای گذشته و سرنوشت وادارد.

از دیگر شخصیت­های متغیر، شخصی است که مأمور بیدار نمودن مسافران قطار است: «طَرقَ «الـمُسَحِّر» الظریفُ بابنا، و هو یترنـم بـجملته الـمعهودة: صباح الـخیر.استیقظوا یا سادة. الفطور مُعَدّ».(همان: 203)«مأمور «بیدارباش» زیبارُخ قطار، درب کوپة ما را به صدا درآورده و می­گفت: بامدادتان نیک. برخیزید. صبحانه آماده است».

در جایی دیگر بانوی مهماندار را چنین توصیف می­کند: «و تقدمت الـمضیفة أمامنا إلی الرجل و رهطه، و أشارت إلیهم تقول: هذا صاحب الـجلالة الـملک «بوارا»، ملکُ الإقطاع الشمالی القطبی، و أولئک وزراؤه و أمناؤه و حاشیته».(همان: 153)«بانوی مهماندار پیشاپیش ما به سوی آن مرد و همراهانش رهسپار گشت، در این حال به آنها اشاره کرده و می­گفت: ایشان اعلی حضرت «بوارا»، پادشاه ایالت قطب شمال هستند و آنان وزیران، فرماندهان و خانوادة اعلی حضرت هستند».

دو نمونة دیگر از شخصیت­های متغیر، یکی راهنمای قطار است: «و انطلقت من مُضخم الصوت کلمات تقول: بعد قلیل نبلغ «أبسالا»...».(همان: 128)«از بلندگوی قطار چنین سخنانی به گوش می­رسد: به زودی به شهر «اوپسالا» می­رسیم».

و دیگری دربارة شرکت راه­آهن است: «و مصلحة السکک الـحدیدیة فی «السوید» تقول لک: لأرینک شـمس اللیل».(همان: 126)«شرکت راه­آهن «سوئد» به تو این نوید را می­دهد: خورشید شب را به تو نشان خواهم داد».

تیمور تا اندازة بسیاری در به رخسار کشیدن شخصیت­های دوگانة داستان موفق عمل کرده است؛ به گونه­ای که شخصیت ثابت خود را بسیار ماجراجو و کنجکاو، شخصیت فرد ناشناخته را مبهم و شخصیت­های زن مهماندار، مأمور بیدارباش و راهنمای قطار را نیز به گونه­ای نزدیک به واقعیت بر پیشگاه دیدگان آشکار می­سازد.

4-1-3- هماهنگی الفاظ و موسیقی: از شیوه­های بلاغی مؤثر در ساختار یک اثر ادبی، ایجاد توازن آوایی در میان کلمات و عبارات است که نتیجة آن همیاری لفظ و معنا است که در نثر با کمک موسیقی درونی، شکل و نمود می­یابد.(مرادی، 1388ش: 94)

«هم­آهنگی لفظ و موسیقیِ» زیبا و یکدستِ نوشته­های این کتاب به گونه­ای است که هر خواننده را به بازگویی این نوشته­ها وا می­دارد؛ چرا که شورِ خوشی در درون خواننده و شنوندة کتاب پدید می­آورد: «فهذا الشلال الذی أوسعت الطبیعةُ من جوانبه، فبددت من قوته، و أضعفت من سَطوته...». (تیمور، 1957م: 168)«پس این آبشاری است که طبیعت پیرامونش گسترده و پهناور است، از نیرو و توانش کاسته و بر شکوهش می­فزاید».

«فکأنک حیالَ لوحة زیتیة عظیمة علی الـجدار، تقوم النافذة فیها مقام الإطار...».(همان: 171)«گویا در برابر تابلوی نگارگری بزرگی بر روی دیوار ایستاده­ای که پنجرة آن چون قابی است».

«حسبک أیها الـماعز الأنیسُ أن تـخلص منا و نـخلصَ منک، و لا علینا و لا علیک!...».(همان: 181)«ای بز اهلی! بهتر است از ما دوری کنی تا هم ما از شر تو آسوده گردیم و هم تو از پنداشت بد ما به دور باشی و اینگونه گزندی به هیچ یک از ما نرسد...».

تیمور از مفردات و ترکیبات به شکلی خاص بهره می­جوید؛ به گونه­ای که هماهنگی چشمگیری به وجود می­آورد. شگفتی ندارد که خواننده، شیفتة این
داستان­نویس پرآوازه گردد، آنجا که می­گوید: «أ لست و أنت علی عتبة هذه الـحریة الـمزعُومة تـمسک بالقلم، أو بالأحری یـمسک بک القلم، آخذاً بـخناقک، فیریدک علی أن تملأ هذه الصحائفَ التی بین یدیک؟...».(همان: 16) «آیا در آستانة این آزادی دروغین، قلم بر دست نمی­گیری یا بهتر است بگویم، قلم تو را در دست نمی­گیرد، در حالی که گلویت را فشرده و از تو می­خواهد این برگه­های پیش رویت را سیاه نمایی؟...».

نویسنده با وجود عاطفة سرشار و پُرشور و خیالی گسترده، توانسته نگرش خود را با هماهنگی بسیار و با نوشتاری ادبی و آهنگین بر روی کاغذ جاری سازد.

5-1-3- موضوع: داستان دربارة سفر تیمور به سوئد است که با وصفی زیبا، پنداری شگرف و قلمی والا به رشتة نگارش در آمده است. او در چارچوب داستان به
بی­عدالتی، ستم زورگویان، پیشرفت­های سرزمین­های غربی، تمدن ریشه­دار شرقی و بویژه مصر و شناسایی سرزمین­های ناشناخته و ... می­پردازد. نویسنده در پایان داستان، هدف و خواستة اصلی خود را اصلاح و بازسازی جوامع شرقی و از جمله مصر
می­بیند.(جلالوند، 1391ش: 34)

یکی از نمونه­ها دربارة اصلاح جوامع شرقی، در توصیف گورستان­های شرق و غرب بدینگونه بازنمود داده شده است: «نـحن، أهلَ الشرق، نـخطّ مدافننا فی مکان قفر، فإذا ابتغینا زیارتـها کان علینا أن نـحمل إلیها الـهدایا من طاقات الریـحان، فأما مدافنُ هذه الضاحیة فإنـها فی غنیة عن ریـحانٍ تـحمله، جدیرةٌ أن تُهدِیَ هی إلیک ما تزخرُ به من أزهار نواضر».(تیمور، 1957م: 108)«ما «شرقی­ها» آرامگاه­های خویش را در بیابان و در جایی بی­کاشانه برمی­گزینیم و هنگامی که به دیدار آنها روانه می­شویم، می­بایست دسته گلی خوشبو همراه خود بدانجا ببریم، ولی در گورستان­های این سرزمین نیازی به بُردن گل نیست؛ چرا که این گورستان­ها هستند که گل­های رنگارنگ فراوانی را بر تو پیشکش می­نمایند».

نویسنده بر آن است که بگوید شرق سزاوار است پذیرای برخی آیین­های پسندیدة غرب از جمله داشتن گورستانی پوشیده از گل و سنبل در فرهنگ خود باشد و آن را از بیابان بی­آب و علف به سبزه­زار خوش آب ­و هوا آوَرَد.

البته او هرگز از فرهنگ اصیل شرقی خویش روی برنمی­تابد و اینگونه است که در پایان داستان به تمدن کهن شرق چنین می­بالد: «فأهنأ أیها الشرق! إنک حقاً مهد الفضائل و مهبط الدیانات، و فیک قداسة و طهارة، و أرضک بلا ریب أرض الـمعاد!».(همان: 214)«پس شادباش می­گویم تو را ای شرق! براستی که تو گهوارة خوبی­ها و منزلگه دینداری هستی، پاکی و پارسایی درونت نهفته و بی­گمان زمینت سرزمین رستاخیز است!».

2-3- نقد و بررسی سبک تیمور بر پایة «درون­مایة» داستان

عناصر اصلی درون­مایه را «اندیشه یا نگرش» (View)، «عاطفه» (Sentiment) و «خیال» (Fancy) شکل می­دهند که مضامینی چون عدل، انتقام، امنیت، جنگ و درگیری، سرنوشت (قضا و قدر)، اسطوره و افسانه، آزادی، بیان فرهنگ­های گوناگون، نگرش مثبت و بدور از بدی، دوستی، دشمنی، مهربانی، شادی، غصه، احساس، دلتنگی، ترس، آرامش، شجاعت، جسارت و مانند آن را در بر می­گیرد که در فراسوی این نوشتار به آن اشاره می­نماییم. می­توان گفت که این مضامین، بیشتر به افکار، اندیشه­ها و دیدگاه­های ادیب مربوط می­شود.

نگرش و اندیشة تیمور در لابلای گفتارهای نویسنده دربارة سرنوشت، آیین و فرهنگ مردمان و دیگر مواردی که نویسنده در کتاب خود به آنها اشاره داشته، نمود می­یابد.به کار بردن عاطفه و حالات درونی گوناگون در یک نوشتار ادبی باعث گیرایی بیشتر آن خواهد شد. محمود تیمور در رُمان خود حالات گوناگون شادی، اندوه، خشم، خنده، گریه، بیان عشق و شوق به میهن و ... را گنجانیده است و این کار او بر گیرایی و جلب توجه بیشتر خواننده افزوده است.یکی از شرایط زیبایی متن، دارا بودن خیالی گسترده است تا نویسنده با یاری آن بتواند تصاویر گوناگون، زیبا و شگفت­انگیزی بیافریند. تیمور از خیالی پهناور در به تصویر کشیدن شخصیت­ها، توصیفات
چشم­اندازهای طبیعی، سرزمین­ها و دیگر جلوه­های کتاب خود بهره می­جوید.(جلالوند، 1391ش: 42-40)

مضامین درون­مایه: در بخش پیشین به مضامین درون­مایه اشاره گشت و در ادامه به بازنمود آنها در این کتاب تیمور می­پردازیم:

- «عدل، دادمندی و انتقام» از جمله مضامینی است که نویسنده در داستان خود به آن اشاره کرده، آنجا که می­گوید: «علی أنّ بلاد الشمال تقتَصُّ من ذلک النهار الظالم الغَشوم  علی مَدار العام، و بذلک یأخذ العدل مـجراه فی نظام الکون العجیب!...».(تیمور، 1957م: 51)«با این­رو، کشورهای شمال از این روز ستمکار و مزدور بر مدار سال انتقام می­گیرد و اینگونه عدل و داد بر پیکرة شگفتِ هستی جاری می­گردد!...».

- تیمور در بیان «امنیت، آرامش و درگیری» این چنین سخن می­راند: «ما أنصفوکِ أیتها الـجزیرة الساحرة؛ إذ أرادوک علی أن تکونی میدان قتال و نزال، فلقد أبدعک الله مَرَاحاً للطمأنینة، و کعبةً للأمان».(همان: 98)«ای جزیرة افسون­گر، با تو به درستی و دادگری رفتار نمی­کنند؛ چرا که تو را از این رو می­خواهند تا جولانگاه جنگ و درگیری باشی، با این روی که خداوند تو را همچون جایگاه آسایش و قبله­گاه امنیت و آرامی آفریده است».

- شور و دلتنگی تیمور بسیار نمایان است. آری او احساس و عاطفه­ای لبریز از عشق و علاقه به میهن داشت که گنجایش آن به سر رسیده بود؛ از این روی با قلم والا و نگارش رنگین خود، احساس را بر کاغذ جاری ساخت. تیمور در کتاب خویش اینگونه «دلتنگی­اش را به وطن» ابراز می­دارد: «وطنی!... فیم هذا الـحنین إلی لزامک؟... ما خطب هذه الدمعة یَندَی بـها جفنی حین تَخفَی عنی مَشارفک؟».(همان: 21) «سرزمین من!... چرا هر زمان می­خواهم از تو دور گردم، شوق بودنِ کنارت در من بیشتر می­شود؟... چرا به هنگام پنهان شدن بلندی­های دور دستت از من، پلک­هایم با این اشک جدایی خیس و نمناک می­شوند؟...».

- در جایی دیگر، نویسنده از «سرنوشت» که یکی از مضامین داستان او است، سخن می­گوید: «فهذا میراثنا منذ الـحقب الـخوالی، یـحیلنا أطفالاً أمام سطوة القَدَر... ذلک السلطان الـمحجَّب الـمغیّب، الذی نـحسّه دون أن نراه... حقّاً نـحن حیال هذا القَدَر أطفال...».(همان: 8) «این افسانه­ها واهشتة روزگاران پیشین ما است که ما را چونان کودکانی در برابر شکوه سرنوشت وا می­نهد...آن توان و چیرگیِ نهفته و ناپیدایی که آن را بی­آنکه ببینیم، در می­یابیم... آری ما در برابر این شکوه سرنوشت بسانِ کودکانی هستیم...».

- «اسطوره و افسانه­ها» نیز می­تواند جزو مضامین داستان به شمار رود که تیمور از بیان آن دست نمی­کشد: «و إن ترامی بک طائر الرُّخ إلی بلاد الواقواق». (همان: 17) «و اگر چه پرندة سیمرغ تو را به سرزمین «وقواق» ببرد».2

- او گوشه چشمی نیز به «باورهای دینی» می­افکند که این خود نشان از فرهنگ اسلامی او دارد: «ما أطیب الدّعة بعد  التعب!...».(همان: 13) «پس از این همه سختی، تعطیلی چه دلچسب است!...». نویسنده اشاره دارد به آیة شریفة: ﴿إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً﴾ (انشراح:5).

همچنین در جایی دیگر اینچنین می­گوید: «منک انبثقتُ، إلیک أعود... لا مفاصلة بیننا و لا انفصام!».(تیمور، 1957م: 22)«از تو سرچشمه گرفته و سر برآوردم و به سوی تو باز می­گردم... هیچ گسست و جدایی میان ما نیست!». مضمون این جمله در حقیقت اشاره­ای است به آیة شریفة: ﴿ إنّاللهِوإنّاإلَیهِرَاجِعُون(بقره:156).

- یکی دیگر از مضامینی که در درون­مایة داستان گنجانیده شده است، «بیان فرهنگ­های گوناگون» – بویژه شرق و غرب- در باورها و کارهایشان است. آنجا که دربارة مراسم عروسی یکی از روستاهای ایالت «دالیکیرا» اینگونه می­گوید: «و لَمّا سألنا عنها أجابنا مُجیب بأنّها تسمی «زوارقَ الکنیسة» و أنـها خاصةٌ بـحفلات الأعراس، منها یتألفُ موکِبُ العروسین و ذویهما فی الیوم الـموعود، فهی تـمضی بالـموکب إلی الکنیسة، حیث مراسمُ الزواج!».(تیمور، 1957م: 148)«هنگامی از چندوچون آنها پرسیدیم، اینگونه پاسخ دادند که این­ها «بلم­های کلیسا» نام دارند که تنها در جشن­های عروسی به کار می­روند. همراهان عروس و داماد در روز موعود در آن گرد می­آیند و بلم این گروه را به کلیسا -جایی که مراسم ازدواج انجام می­گیرد- می­برد!».

نمونة دیگر «بیان فرهنگ­ها و آداب ­و رسوم مردمان»، شکل معماری سادة روستاها و سرود محلی ساکنان آن سرزمین است. تیمور به بیان آنها می­پردازد: «و جلسنا نـحتسی أقداحَ الشای، و الصبایا الأربع یُنشدن لنا مقطوعات شعبیةً رائقة، و کل شیء حولنا یتنفس أنفاسَ الطبیعة الصافیة، و الفِطرة السمحة، لا صنعةَ و لا زخرف... فهذه القریة لیست موطن الـمحافظة علی القدیم فی طِراز البناء وحدَه، و لا فی الأثاث وَ حَسب، و لکنها...».(همان: 147)«نشستیم تا فنجانی چای بنوشیم. در این حال این چهار دخترک قطعه­های دلنشین موسیقی محلی برای ما نغمه­سرایی می­کردند. هر چیزی پیرامون ما همچون نفحات طبیعت ناب و سرشت پاک بی هیچ آلایش و تکلّفی نفس می­کشید... از این رو این روستا تنها به خاطر سبک معماری و ابزار و وسایلش پاسدار آیین و فرهنگ کهن نیست بلکه...».

- «بیان احوال گوناگون جامعه» - چه مردم عادی و چه شاهزاده- از دیگر مضامین داستانی او است؛ آنجا که دربارة مردم عادی، واکسی­ها را به تصویر می­کشد: «و مهما یکن حذاؤک لامع الطلاء أو تکسوه غَبرَة، فأنت راغب فی استطلاع شأن هذه الظُّلة الـخشبیة الـحمراء التی لا تتسع إلا فرد...و هم یتمیزون بالصمت المطلق...هیهات أن ینبِسَ أحدُهم ببنتِ شَفة».(همان: 119)«کفش­هایت چه تمیز و درخشان و چه گرد و خاکی باشد، خواهانی که از این سایبان چوبی قرمز رنگ سر در بیاوری که تنها یک نفر را در خود جای داده است... ویژگی برجستة آنها خاموشی و کم سخنی است... و دریغ از لب به سخن گشودن».

- یکی دیگر از نمونه­های بیان احوال مردمان جامعه، دربارة «احوال شاهان» است:

«فالـملک السویدی یـملک و لا یـحکم، و هو یتجافی ما وسعه أن یتجافی عن بذخ الـملوک و ترف العروش».(همان: 42)«پادشاه سوئد شهریاری می­کند ولی حکمرانی نمی­ورزد و تا آنجا که می­تواند از سرخوشی­های شاهانه دوری می­نماید».

- او در مضامین مهم و عمدة اجتماعی، «جامعة مصر» را نیز فراموش نمی‏کند و از آنها به وفور بهره می‏گیرد.(آژند، 1371ش: 63) به گونه­ای که در شرح­حال «دربان مصری» چنین گوید: «و ارتسمت فی خاطری علی الفور صورة السید البواب فی بلدنا العزیز... إن بوابنا فی مصر یبدو للأنظار قبل أن یبدو الـمبنی الذی یقوم علی حراسته».(تیمور، 1957م: 39)«بی­درنگ آن مرد دربان در کشور عزیزمان را به یاد آوردم... دربان ما در مصر پیش از دیده­شدن ساختمانی که نگهبانی آن را می­دهد، به چشم می­خورد».

- «نگرش مثبت و بدور از شر و بدی» از مضامین دیگری است که در این رمان به چشم می­خورد: «حقاً ما أطیبَ هذا کلّه! ما أجمله! ما أسعدَ الـمرءَ به!».(همان: 14)«براستی که چه نیکو است همگی اینها! چه زیباست! چه خوشبخت است آدمی با آن!».

«ما أجـمل أن یستقبل الـمرءُ فترة لا یشوبـها جد العمل، و کد الفکر، و مـجالدة الأعصاب!».(همان: 13)«چه خوشایند است که آدمی روزگاری داشته باشد که سختی کار، رنجش خاطر و درگیری اعصاب در آن جایی ندارد!».

- همچنین بیان «عشقِ» شرق و غرب از دیگر مضامینی است که درون­مایة رُمان تیمور را شکل داده است: «أنت هنا بین قومٍ یؤمنون بالـمُتعة السافرة، و لا یعرفون مدعاة للحتجاب و الإحتشام...و لِمَ الـخَفاء فی الـحب، و هو عندهم عُرف لا حیاء فیه، و إلف لا نَکیرَ علیه...فأین هو من الـحب الشرقی العارِم. ذلک الذی یعنف بصاحبه حتی یُذیبه».(همان: 49)«تو اینجا در میان مردمی هستی که سرخوشیِ پرده­دری را باور دارند و دلیلی بر پرده­پوشی، شرم و حیا نمی­شناسند... و پنهان­سازی در عشق چرا؟ حال آنکه در فرهنگ و آیین آنان شرم و آزرم جای ندارد و در دوستی آنان نیز هیچ چیز، زشت و ناپسند به شمار نمی­آید... آن عشق کجا و عشق بدخوی و سرد شرقی کجا؟ آن عشقی که با عاشق آنقدر سرسختی و تندی می­کند که او را می­گدازد».

- تیمور در گوشه­ای از کتاب خویش به «فرهنگ و تمدن پاکِ شرق» در باب ننوشیدن شراب چنین اشاره می­نماید: «أیتها الکلمة الساحرة: «فی صحتکم»...لقد سمعتُ لفظک مدوّیاً یقرع الأسماع، و رأیت شرابک زاهیاً یتصبَّب فی الـحُلُوق...لقد کان شرابی الذی هو «فی صحتی» أثناء تلک الولیمة الـحافلة لایعدو قدح الـماء القُراح، والـحمدلله الذی لایـحمد علی مکروه سواه!».(همان: 138)«ای واژة افسون­گر؛ «به سلامتی­ شما»... نوای طنین­اندازت را دیدم که گوش­ها را نوازش می­داد و بادة گوارایت را به تماشا نشسته بودم که در گلوها سرازیر می­گشت... نوشیدنی من در آن بَزم پُرشور - که «به سلامتی خودم» بود- تنها جامی از آب خنک و گوارا بود. سپاس ایزدی را که جز آب، نوشیدنی نکوهیدة دیگری را سزاوار نمی­داند!».

- نویسنده در لابلای کتاب خویش با لحنی ادبی و زیبا به بیان مضامین دیگری از درون­مایة داستانش یعنی «ترس، آرامش، شجاعت و جسارت» اینگونه می­پردازد: «و أذَّن الـمؤذِّنُ بالرحیل، فتدانیا من طائرتنا السّویدیة الأنیقة، لاتـخلو خُطانا من تخوُّف و حذر.فما لبثت مـخاوفی أن تزایلَت، و أقبلتُ علی الطائرة فی خَطو جسُور! بکم ألوذ من کل سوء، و منکم أستلهم ثقة النفس، و رَباطة الـجأش، و سکینة الضمیر!».(همان: 12)«گویندة فرودگاه زمان پرواز را سر داد، ما هم با گام­هایی لرزان و همراه با ترس و هراس به هواپیمای شیک سوئدی نزدیک گشتیم. ترس و هراسم اندک اندک از میان رفت و با گام­هایی بی­باک به سوی هواپیما روانه­ شدم! از هر ناگواری به شما پناه می­آورم و آرامش روح، شجاعت قلب و خاموشی درون را از شما بر می­گیرم».

- «دوستی، شادی و مهربانی» از جمله دیگر مضامینی است که در زمرة درون­مایة این داستان گنجانده شده است. تیمور این مضامین را اینگونه به تصویر می­کشاند: «...و هم مشرقو الوجوه، لا یغیضُ علی ثغورهم ابتسام الإیناس، و لا تنضب علی ألسنتهم کلمات الترحیب».(همان: 142)«چهره­هایشان درخشان و فروزنده، لبخند مهربانی و دوستی همواره بر  گونه­هایشان جوانه می­زد و خوشامدگویی پیوسته بر زبانشان جاری بود».

- نویسنده در گوشه­ای از کتاب خویش اینگونه به «غم، اندوه و دردمندی» اشاره می­نماید و شدّت اندوه را تا جایی می­داند که انگار قلب را از هم می­شکافد؛ گویی بیماری، او را بسیار دردمند ساخته که اینگونه قلم بر مرکب می­راند: «کأنه لفَحَات الـهجیر الـمتضّرم، تذرِف له الأعینُ ساکبَ الدمع، و یتفطرُ فیه القلبُ من حُرقة و التِیاع، و ینشَقُّ به الصدر من تأوُّه و زفیر».(همان: ص49)«گویی گرمای آتش شعله­ور و سوزانی است که دیدگان برای آن اشک می­ریزند، قلب از سوز غم و اندوه گشوده می­شود و سینه از آه و نالة درون شکافته می­گردد».

آری، این رُمان تیمور به گونه­ای است که خواننده را از آسمان خیال و پنداشت به زمینی که در آن زندگی می­کند، فرود می­آورد. به گفتة یکی از پژوهشگران ادب تازی: «او نخستین کسی است که داستان را به معنای واقعی فنی آفرید».(الخفاجی، 1992م: 441)

4- نتیجه

نگارندگان پس از نقد و بررسی رمان «شمس و لیل»، همچنین با نگرش به افکار، باورها و سبک و اسلوب تیمور در این کتاب به دستاوردهای زیر دست یافته­اند:

1. با بررسی ساختار و درون­مایة این داستان روشن گشت که رنگ و بوی آن صدق، راستی و سادگی با بهره­جُستن از توان عاطفه، احساس و خیالِ هنری و فنی بالا در نشان دادن شخصیت­ها و چشم­اندازهای طبیعی و پنداشت­های خود است که نشان از گرایش او به دو مکتب رئالیسم(صدق و راستی) و رمانتیک(عاطفه و خیال) دارد.

2. با توجه به توصیف واقعی رخدادهای مکان و زمان، همچنین با توجه به موضوع داستان، می­توان مکتب رئالیسم تیمور را که رنگ و بوی واقعی به داستانش بخشیده است دریافت.

3. با توجه به مضامین درون­مایة داستان که عاطفه، خیال و احساس شگرف تیمور را در بیان دلتنگی به وطن و وصف غم و اندوه و سایر صحنه­های دیگر آشکار ساخت، گرایش او به سبک رمانتیک نیز مشخص شد.

4. سبک تیمور هم رمانسی بوده، هم به سبک واقع­گرایی به مفهومی خاص - که از پیروی سرسخت و خشک به دور است- روی آورده است. می­توان گفت او حد فاصل میان رمانسی نرم و لطیف با واقع­گرایی خشک و خشن را برگزیده است.

5. تیمور شخصیتی مردمی دارد؛ چنان که در کتاب خویش به بیان فرهنگ­های گوناگون و احوال مردمان جامعه - عادی و شاهزاده- پرداخته است.

6. تیمور دارای شخصیتی استوار و میانه­رو همراه با گرایش­های دینی و مذهبی آشکار است؛ چنان که با وجود ناملایمات و پیشامدهای ناگوار پیش آمده در زندگی­اش، همواره دارای روانی آرام بوده و با وجود رهسپاری به غرب، فریفته آنجا نگردیده و همواره پاسدار فرهنگ و تمدن جاوید شرقی و دینی مصر بوده است.

7. تیمور دارای احساسی بسیار پاک، راستین و عمیق است؛ به گونه­ای که در به تصویر کشیدن بسیاری از شخصیت­ها و چشم­اندازها موفق بوده است.

8. کتاب «شمس و لیل» تیمور از آنجا که سفرنامه­ای واقعی و آمیخته با خیال اوست، پیوندی قوی با زندگانی و تجربه­های شخصی­اش دارد ولی در برخی از بخش­های آن به پنداشت­ها، اسطوره­ها و افسانه­های دروغین و کهن نگاهی گذرا داشته است.

9. طبیعت نقش بسزایی در بیان اندیشه و نهفته­های درون نویسنده داشته تا جایی که همین طبیعت به منزلة یکی از شخصیت­های این داستانش به کار رفته است.

10. کتاب و نوشتة تیمور چون یک وظیفه و مأموریت است که خواننده و جامعه را به هم پیوند داده است. از این رو برای این کار بیشتر شخصیت­های خود را از میان مردم عادی برمی­گزیند و این  شاهکار نویسنده نشان از آن دارد که بازتاب راستینی از فضای واقعی عصر او می­باشد.

11. این نویسنده که سرآمد و پدر داستان نویسی معاصر جهان عرب خوانده شده، شالودة نگارش داستان را سرشته و به این هنر معنای نوین و واقعی داده است.

12. تیمور در وصف بسیار زبردست است و در بیشتر آنها پا را فراتر از واقعیت می­نهد. توصیفات تیمور در کتاب بسیار گیرا و زیبا به کار رفته است. او دارای خیال بلندپروازی است که در آفرینش تصاویر گوناگون، دست او را گرفته و تصویرهای چشمگیر و درخشانی به بار می­آورد.

13. تیمور در کتاب خود نگرشی مثبت­گرا و به دور از شرّ و بدی دارد و همواره در پی اصلاح جامعة مردمی سخن می­گوید و به تحلیل زندگانی مردمان می­پردازد.

14. عاطفة به کار رفته در کتاب بسیار لطیف، جانسوز و نرم است که تأثیر پذیرفته از ناملایمات زندگی­اش می­باشد. عاطفه­ای سرشار از شور و احساس درونی نویسنده. کاربرد درون­مایه­های عاطفة تیمور گوناگون است؛ چنان که شادی، اندوه، عشق، دوستی، دشمنی و ... را به کاربرده است.

15. سبک تیمور به گونه­ای است که با به کاربردن واژگان همسان و هماهنگ و پس از آن جملات و ترکیبات آهنگین با درون­مایه­های گوناگون به نوشتاری زیبا همچون این کتاب دست یافته که تأثیر شایانی در گیرایی متن آن داشته است.

 

پی­نوشت­ها:

1. ترجمه­ها همگی برگرفته از این پایان­نامه­ است: «ترجمه و نقد رمان "شمس و لیل"».

2. وقواق: اسمی که جغرافی دانان عرب بر منطقه­ای اطلاق کرده­اند که در تعیین آن منطقه اختلاف نظر وجود دارد. برخی گفته­اند: آن در ماداگاسکار، یا اقیانوس هند، یا سرزمین چین یا ژاپن است.

(الف) منابع فارسی

آژند، یعقوب، «‌‌ادبیات داستانی جدید در ادبیات عرب»، مجلة کیهان فرهنگی، ش 90، 1371ش.

جلالوند، اصغر، ترجمه و نقد رمان «شمس و لیل»، استاد راهنما: دکتر مهدی ناصری، استاد مشاور: دکتر سید محمدرضی مصطفوی­نیا، پایان­نامة کارشناسی ارشد زبان و ادبیات عربی، دانشگاه قم، 1391هـ.ش.

دهخدا، علی اکبر، لغت­نامة دهخدا، زیر نظر دکتر محمد معین، ش مسلسل134، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1346هـ.ش.

گَرَکانی، گیتا، « نقش زمان و مکان در داستان »، آزما، شمارة 67، 1388ش.

مرادی، لیلا، «سبک فردی بیهقی و ضرباهنگ کلام و تکرار»، مجلة بهار ادب، شمارة چهارم، سال دوم، 1388ش.

مشیری، مهشید، نخستین فرهنگ زبان فارسی، تهران، انتشارات سروش، چاپ سوم، 1374هـ.ش.

(ب) منابع عربی

ابن الشریف، محمود، أدب محمود تیمور للحقیقة و التاریخ، القاهرة، مطبعة الکیلانی الصغیر، د.ت.

ابن ذریل، عرفان، النقد و الأسلوبیة، دمشق، منشورات إتحاد الکتاب، 1989م.

أبوهیف، عبدالله، النقد الأدبی العربی الجدید فی القصة و الروایة و السرد، دمشق، منشورات إتحاد الکتّاب العرب، 2000م.

بیار، خباز، محمود تیمور و عالم الروایة فی مصر، بیروت، دارالشروق، 1994م.

التونجی، محمد، الـمعجم الـمفصل فی الأدب، بیروت، دارالکتب العلمیة للنشر و التوزیع، الطبعة الثانیة، 1999م.

تیمور، محمود، اتـجاهات الأدب العربی فی السنین الـمئة الأخیرة، القاهرة، مکتبة الآداب مطبعة النموذجیة، 1970م.

تیمور، محمود، شمس و لیل، القاهرة، مکتبة الآداب مطبعة النموذجیة، الطبعة الأولی، 1957م.

حسین، حمدی، الشخصیة الروائیة عند محمود تیمور، القاهرة، مطابع الهیئة الـمصریة العامة للکتاب، الطبعة الثانیة، 2007م.

حمدو الدقس، فؤاد؛ و فرهود، أحمد عبدالله، محمود تیمور، حلب، دارالقلم العربی، الطبعة الأولی، 1997م.

خضر، عباس، القصة القصیرة فی مصر، القاهرة، الدار القومیة للطباعة و النشر، 1966م.

الـخفاجی، محمد عبدالـمنعم، دراسات فی الأدب العربی الـحدیث و مدارسه، الـجزء الأول، بیروت، دارالـجیل، الطبعة الأولی، 1992م.

السباح، سید حامد، تطوّر فنّ القصة القصیرة فی مصر، القاهرة، دارالکاتب العربی، 1968م.

شلش، علی، «مـحمود تیمور: أربعة قضایا أدبیة»، مـجلة الـجدید، ش/د42، 1973م.

ضیف، شوقی، الأدب العربی المعاصر فی مصر، القاهرة، دارالـمعارف، الطبعة العاشرة، 1971م.

ضیف، شوقی، النقد، القاهرة، دارالـمعارف، الطبعة الـخامسة، د.ت.

عبدالله، عدنان خالد، النقد التطبیقی التحلیلی، بغداد، دارالشؤون الثقافیة العامة، الطبعة الأولی، 1986م.

الـمصری، محمد عبدالغنی؛ و البرازی، مجد محمد الباکیر، تحلیل النص الأدبی بین النظریة و التطبیق، عمان، مؤسسة الوراق، الطبعة الأولی، 2005م.

مطلوب، أحمد، فی الـمصطلح النقدی، بغداد، منشورات الـمجمع العلمی، 2002م.

الیسوعی، روبرت کامبل، أعلام الأدب العربی الـمعاصر، بیروت، الـمعهد الألـمانی للأبـحاث الشرقیة، الـمجلد الأول، الطبعة الأولی، 1996م.