دوره و شماره: دوره 13، شماره 4، زمستان 1400، صفحه 1-172 
تعداد مقالات: 8

بررسی کهن‌الگوی «حاکم» در رمان موت صغیر بر اساس نظریۀ پیرسون –کی‌مار

صفحه 1-15

https://doi.org/10.22059/jalit.2021.316086.612338

علی اسودی، زهرا ایزدی

چکیده شخصیت و تعالی آن یکی از موضوعات مشترک عرفان و روان‌شناسی و ادبیات است؛ بنابراین، شناخت و تکامل آن همواره مورد توجه عرفا و روان‌شناسان بوده و در ادبیات نیز نمود پیدا کرده است.چنانچه شخصیت‌های حقیقی و برجسته در قالب قهرمان داستان‌ها ظاهر شوند،کارکرد کهن الگوی «خود» اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. رمان موت صغیر روایتگر شکل‌گیری شخصیت یکی از چهره‌های برجستۀ عرفان و تصوف اسلامی، محی‌الدین عربی است. ابن عربی که به‌‌نوعی پدر وحدت وجود اسلامی به حساب می‌آید، با پایه‌گذاری عرفان نظری، عرفان اسلامی را به مرحلۀ جدیدی وارد ساخت. ابن عربی نظریات متعددی در عرفان مطرح کرده است که مهم‌ترین آنها نظریۀ وحدت وجود و انسان کامل است. کمال و رشد شخصیت،موضوعی است که نظریات روان‌شناسی جدید را به مفاهیم عرفانی اصیل، همچون نظریۀ انسان کامل نزدیک ساخته است. محمدحسن علوان در رمان موت صغیر و در قالب پست مدرنیسم با الهام از شرح حالی که شیخ اکبر در کتاب فتوحات مکیه از خود ارائه داده‌، دو داستان موازی را مطرح کرده‌ است؛ داستان اول، بیانگر سرگذشت ابن عربی و داستان دوم، سرگذشت دست‌‌به‌دست شدن زندگی‌نامۀ او در طی زمان است. این مقاله با رویکرد روان‌شناسی و بر اساس نظریۀ پیرسون –کی‌مار شخصیت ابن عربی را بررسی می‌کند.به این منظور، ابتدا دو داستان موجود در این رمان از یکدیگرتفکیک شده‌اند و تنها داستان سرگذشت ابن عربی بررسی شده است. یافته‌های پژوهش حاکی از آن است که با درنظرگرفتن آراء ابن عربی، از میان کهن‌الگوهای دوازده‌گانۀ نظریۀ پیرسون-کی مار، ارتباط معناداری بین کهن‌الگوی حاکم و نظریۀ انسان کامل ابن عربی وجود دارد؛ به‌طوری‌ که قهرمان داستان پس از طی مراحل عزیمت، تشرف و بازگشت،خصوصیات کهن‌الگوی حاکم را از خود بروز می‌دهد که تا حدودی به ویژگی‌های انسان کامل ابن عربی نزدیک است و هردو به‌‌نوعی معیارهای خودشکوفایی شخصیت را به همراه دارند.

نشانه‌شناسی «عنوان» در شعر محمّد حلمی الریشة؛ مطالعۀ موردی: «لاتعطنی تفاحة أخری»، «رسالة إلی کلیم اللّه» و «أبابیل»

صفحه 17-37

https://doi.org/10.22059/jalit.2021.320023.612368

ناهید پیشگام، یحیی معروف، مجید محمدی

چکیده نشانه‌شناسی ادبی، به‌عنوان دانشی نوین در عصر حاضر، با استفاده از همنشینی واژگان و چیدمان خاصّ کلمات، در پی رمز­گشایی و کشف نشانه­های متن است. عنوان متن، از رمزگان­‌های مهم نشانه­‌شناسی و به‌منزلۀ پیشخوان متن است که می‌تواند ارتباطی مهم با متن اصلی داشته باشد و خواننده را به کشف مفاهیم ذهنی نویسنده راهنمایی کند؛ از این‌رو، می‌توان گفت که عنوان، نقش مهمّی در رمز‌گشایی متن دارد. محمّد حلمی الریشه (1985م)، در زمرۀ شاعرانی است که غالباً با استفاده از نمادها و نشانه­ها، رسالت شعری خویش را به مخاطب القاء می­کند. وی به‌ عنوان، به‌مثابۀ کلید ورود به متن، اهتمام ویژه داشته است و عنوان در همان ابتدای بسیاری از قصاید وی، تلنگری در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند. در این جستار به مطالعۀ موردی قصاید «لاتُعطِنی تُفاحةً أخرَی»، «أبابیل» و «رِسالةٌ إلَی کلیم الله» پرداخته می‌شود. از آنجا که عناوین این سه قصیده مبتنی بر فراخوانی داستان­های قرآنی است، پژوهش حاضر بر آن است تا به واکاوی نشانه­شناسانۀ عناوین این قصاید و ارتباط آنها با متن اصلی با تکیه بر بینامتنی قرآنی پرداخته، هدف شاعر را از این فراخوانی باز­گو کند و کارکرد­های عنوان را در متن در خلال خوانش آن بررسی کند و به کاوش عناوین در سطح ساختاری و دلالی و نقش­های آن بپردازد. یافته­های پژوهش حاکی از آن است که عناوین قصاید، بر­گرفته از داستان­های قرآنی و در راستای متن اصلی است که شاعر از آنها برای القای انگاره­های ذهنی خویش بهره جسته است؛ دیگر اینکه عناوین، گاه ارتباطی مستقیم با متن دارند؛ یعنی از نظر معنا و لفظ برگرفته از متن هستند و گاه کارکرد آن به شیوه­ای غیر مستقیم و نیازمند به تلاش مضاعف خواننده در جهت کشف این ارتباط است. همچنین عناوین مذکور، دال­هایی با مدلول­های خاصّ خود و دارای نقش­های توصیفی و جلب‌­کننده هستند.

واکاوی بن‌مایه‌های رئالیسم انتقادی در رمان عراقیّ فی باریس از صموئل شمعون

صفحه 39-62

https://doi.org/10.22059/jalit.2021.317482.612345

زهرا حقایقی، احمدرضا حیدریان شهری، بهار صدیقی

چکیده رئالیسم انتقادی به‌عنوان مکتبی ادبی، جایگاه ویژه‌ای در نقد ادبیات داستانی دارد؛ مکتبی که با رویکردی عینی به واقعیات، به بازتاب زندگی اجتماعی می‌پردازد. صموئیل شمعون در رمان عراقیّ فی باریس تحت تأثیر ساختار اجتماعی که در آن زندگی کرده است، به بازتاب نگاه مهاجر در سرزمین دیگری می‌پردازد. با‌ توجه به ضرورت پرداختن به پدیدۀ مهاجرت و تأثیرات منفی نهان و آشکار آن بر جوامعی که از آن مهاجرت صورت می‌گیرد، پژوهش حاضر می‌کوشد تا به بررسی تأثیر استعمار و سیاست‌های حکومت بر جامعۀ عراق، به‌ویژه تأثیر این سیاست‌ها بر اقلیت‌های قومی سرزمین عراق از دید یک مهاجر بپردازد. هدف این جستار، بررسی چالش‌های آسیب‌زای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی عصر نویسنده در عراق، برمبنای مؤلفه‌های رئالیسم انتقادی است تا بن‌مایه‌های مؤثر بر مهاجرت تبیین شود. دستاوردهای پژوهش نشان می‌دهد نویسنده با سبکی رئالیستی و انتقادی با بیانی طنزآمیز، حوادث و اوضاع سیاسی، تاریخی و اجتماعی جامعۀ خود را نشان داده ‌است. شمعون به‌عنوان یک آشوری مهاجر و نمایندۀ طبقۀ اجتماعی که از آن برخاسته است، به انتقاد از عدم تغییر سیاست‌های حکومت‌های حاکم بر عراق در دوره‌های مختلف تاریخی نسبت به اقلیت‌های مقیم در عراق می‌پردازد. نویسنده با اثرپذیری از محیط اجتماعی و سیاسی عراق، به‌ویژه شرایط حاکم بر اقلیت آشوری، به‌خوبی توانسته است با بازنمایی تاریخ، نقش استعمار را در جنگ‌های طایفه‌ای روشن کند و با بازتاب چالش‌های اقتصادی و ترسیم چهرۀ مهاجر آواره، به انتقاد از فضایی بپردازد که جوامع و سیاست‌های حاکم بر آن، فرد را چه در فضای مهاجرت و چه در وطن خود، از حقوق قانونی و انسانی‌اش محروم می‌کند.

قصیدۀ «نهج البرده»ی احمد شوقی در آیینۀ آرای نقدی و بلاغی محمود بستانی

صفحه 63-85

https://doi.org/10.22059/jalit.2021.309395.612271

ابوالفضل رضایی، فاطمه رئیس میرزایی

چکیده روش ساختارگرایی که محمود بستانی آن را به‌عنوان یکی از شیوه­های تحلیل متن قلمداد کرده است، بر مبنای هشت عنصر ادبیِ پیام، موضوع، معنایی، صوری، لفظی، موسیقایی، ادبی و ساختار متن  به تحلیل یک اثر  می‌پردازد و با  تبیین ارتباط بین جنبه­های زیبایی­شناسی و معناشناسی اثر،  ساختار کلی آن را به‌عنوان پیکری واحد بررسی می­کند.  دیدگاه­­های بستانی در روش ساختارگرایی که در دو کتاب القواعدالبلاغیة فی ضوء المنهج الإسلامی و البلاغة الحدیثة فی ضوء المنهج الإسلامی  تبیین و معرفی شده است، تلفیقی از سنت­گرایی و نوگرایی در تحلیل اثر ادبی است؛ بدین معنا که وی ضمن پایبندی به بلاغت سنتی، سعی دارد دیدگاه­های جدید ادبی  را در  بررسی و تحلیل اثر بر مبنای ساختار  و بافت آن به کار بندد. آنچه  ما در این پژوهش در پی آن بوده­ایم، بررسی زیبایی­ها و معانی ادبی قصیدۀ «نهج ‌البرده»ی احمد شوقی  با تکیه بر روش ساختارگرایی محمود بستانی و بر اساس چهار عنصر معنایی، صوری، موسیقایی و ساختار است. در این راستا دریافتیم که در قصیدۀ نهج‌ البرده از بین عناصر مذکور، رمز و استعاره به‌عنوان دو عنصر از عناصر صوری و جناس و توازن به‌عنوان عناصر موسیقایی، علاوه بر جنبۀ زیبایی­بخشی دارای کارکرد معنایی نیز بوده­اند و در القای مفاهیم و موضوعات، نقش مؤثری داشته­اند و عنصر تکرار و تقابل نیز به‌عنوان عناصر معنایی، با ایجاد نظم‌آهنگ درونی، جنبۀ زیبایی­شناسی قصیده را نیز تقویت کرده­اند و بر مبنای عنصر ساختار، دریافتیم که موضوعات و مفاهیم قصیده با یکدیگر و نیز با دیگر عناصر لفظی، موسیقایی و صورخیال، رابطه­ای متقابل دارند؛ به عبارتی، عناصر زیبایی­شناسی و معناشناسی در آن با یکدیگر ارتباط منسجم دارند و این، نشانگر آن است که قصیده از تجانس و اندام‌واری متن برخوردار است و همین امر،  آن  را نه‌تنها از لحاظ شکل و ساختار، بلکه از نظر محتوا، در ردیف بهترین مدائح نبوی قرار  داده است.

تحلیل شخصیّت اصلی رمان أیّام معه بر اساس نظریۀ خودشکوفایی آبراهام مزلو

صفحه 87-107

https://doi.org/10.22059/jalit.2021.318421.612354

پیمان صالحی، کلثوم باقری

چکیده نقد روان­شناختی یکی از روش­های نوین نقد ادبی است که می­کوشد به آنچه در ورای اثر ادبی است، بپردازد تا پیوستگی میان هنر و هنرمند را پیدا کند. آبراهام مزلو، روان­شناس آمریکایی، معتقد است که انسان طبیعتاً به رشد نیاز دارد و برای رسیدن به این رشد و کمال، نیازمند گذر از پنج مرحله از نیازهاست: نیازهای فیزیولوژیکی، نیازهای امنیتی، نیازهای اجتماعی، نیازهای احترامی و نیازهای خودشکوفایی. در حقیقت، این نیازها وسیله­ای است که فرد را برای رسیدن به هدف یاری می­رساند و ابتدا باید نیازهای سطح پایین تأمین شود تا بتوان به سطوح بالاتر و در نهایت به خودشکوفایی رسید. در همین راستا پژوهش حاضر به بررسی شخصیّت­ اصلی رمان أیّام معه (روزهایی که با او گذشت) اثر کولیت خوری، نویسندۀ زن سوری، بر اساس نظریۀ مزلو پرداخته است. رمان مذکور تا حد زیادی بیانگر شخصیّت خوری و جامعۀ اوست؛جامعه­ای که محدودیت­های آن، از بزرگ‌ترین موانع رشد و تعالی زنان است. با وجود این، بسیاری از آنان برای خودشکوفایی و خلاقیّت، در برابر این موانع، مقاومت و تلاش خود را برای نیل به کمال، بیشتر می­کنند. نتایج پژوهش، نشان از آن دارد که این رمان، با شاخصه­های مطرح‌شده از سوی مزلو برای خودشکوفایی هم­خوانی دارد. بسیاری از زنان و دختران به‌خاطر موانعی چون سنت­ها و آداب و رسوم نادرست حاکم، زمینه­ای برای رشد و شکوفایی و پرورش استعدادهای خود نمی­یابند. بارزترین نیاز شخصیّت اصلی رمان، وجود یک حامی است که بتواند موانع رشد او را بردارد و آرزوهایش را محقّق کند. او علی­رغم اینکه تمامی مؤلفه‌های خودشکوفایی را ندارد، امّا وجود شاخصه­هایی همچون مقاومت در برابر فرهنگ­پذیری، مسئله­مداری و پذیرش خود و دیگران، خلاقیت و سادگی و طبیعی‌بودن در او نشان از خودشکوفایی دارد. وی برای دستیابی به نیازهای سطح چهارم و پنجم هرم مزلو تلاش می­کند و در این راه، ضمن مقاومت در برابر فرهنگ غالب، با پرورش استعدادهای خود، از جمله سرودن شعر و نواختن موسیقی، به خودشکوفایی می­رسد.

جلوه‌های تمایز در رمان اللَّص وَ الکِلاب بر اساس الگوی جامعه‌شناختی پیر بوردیو

صفحه 109-128

https://doi.org/10.22059/jalit.2021.317112.612340

علی صیادانی، یزدان حیدرپور مرند، سکینه حیدرپور مرند

چکیده در نگاه بوردیو جهان اجتماعی بر پایۀ تمایز استوار است که این تمایز در مفاهیم ساختاری چون فضا، میدان، طبقه و سرمایه و همچنین در سطح مفاهیم کنشی، یعنی عادت‌واره، عملکردهای درون میدان و ذائقه و سلیقه نمایان است. معمولاً متن‌هایی چون هنر، رمان، ادبیات و حوزه‌های دیگر فرهنگ‌عامه سرریزهای جامعه‌اند که تحلیل و بررسی آ‌نها می‌تواند پژوهشگران را به درک و فهم جامعه رهنمون سازد. فهم متن‌های ادبی با رویکرد بوردیویی، می‌تواند شیوه‌های تمایز در هر جامعه‌ای را نشان دهد. رمان اللَّص وَ الکِلاب از داستان‌های نمادگرایانۀ نجیب محفوظ است که قابلیت بررسی در چارچوب مصادیق مزبور را دارد؛ چراکه نویسنده با درنظرداشتن مفاهیمی همچون دین، فرهنگ، جامعه و طبقه به بررسی اوضاع سیاسی و اجتماعی حاکم در جامعۀ مصر می‌پردازد و به ناعدالتی­های حاکم بر آن جامعه خُرده می‌گیرد. روایت داستان به‌گونه‌ای شکل یافته که محدودیت‌ها و شرایط خاص اجتماعی، به مجموعه‌ای گسترده و پیچیده از الزامات فردی و جمعی وابسته است. پژوهش حاضر به روش نقد جامعه‌شناسی با تکیه ‌بر نظریۀ پیر بوردیو است که رمان اللَّص وَ الکِلاب را از بعد جامعه‌شناختی و با رویکرد تحلیلی بررسی می‌­کند و درصدد نشان‌دادن و بررسی جلوه‌هایی از تمایز در این رمان است که در قالب مفاهیم بوردیویی همچون منش­ها و عادت‌واره­ها، زمینه­‌ها و میدان­‌ها، عرصه‌­ها و سرمایه­ها، فضاهای اجتماعی، طبقات اجتماعی و نیز ذائقه­ها و سلیقه­ها نمود یافته است. یافته‌های پژوهش حکایت از این واقعیت دارد که نویسنده در رمان مزبور، با بررسی نقش عاملان کنش در ساختارهای اجتماعی، نوعی تشخص طبقانی و فرهنگی را بر اساس عادت‌واره­‌ها، سرمایه‌ها، فضاهای اجتماعی و شخصیت‌ها در میدان‌های مختلف برجسته می‌کند؛ به‌طوری که شخصیت‌ها در میدان‌های مختلف متناسب با عادت­واره‌­هایشان که ناشی از سرمایه‌­ها، ذائقه­‌ها و نیز جایگاه و طبقات اجتماعی آنها در فضاهای اجتماعی است، جلوه­هایی از تمایز را به نمایش می­گذارند.

تعامل تصویرسازه‌های پویا و ایستا در پویایی تصاویر معلقۀ امروالقیس

صفحه 129-150

https://doi.org/10.22059/jalit.2021.313541.612309

علی اکبر فراتی، زهره نورائی نیا

چکیده زندگی در بادیه و عدم استقرار دائم در یک مکان از ویژگی‌های شعری شاعران عرب جاهلی، به‌ویژه امرؤالقیس بوده‌ است؛ عاملی که سبب شده تا این حرکت و پویایی به‌عنوان عنصری غالب در شعر آنان به‌ شمار آید، به­طوری­که همواره نوعی دگردیسی در شعر آنان همپای گذر زمان و گردش روزگار وجود داشته ‌است. در معلقۀ امرؤالقیس نیز که سرآمد شعر جاهلی به‌ شمار می‌رود، حرکت  به موازات ایام در شعرش رخ می‌نماید و عنصری مؤثر در سازه‌های تصویری شعر و نیز عاملی مهم در پیشبرد آن می­گردد تا جایی که می‌توان ادعا کرد مهم‌ترین ملاط انسجام و پیوستگی اجزاء معلقۀ او همین عنصر پویایی است. عنصری که زاییده رویکرد واقع­گرایانۀ شاعر و نگاه حسی او به طبیعت و حاصل سیر متوازن زندگی او با جهان پیرامون اوست. حرکتی از درون به بیرون که خط سیر پویایی را از عواطف و احساسات درونی او پی گرفته، آن را در جهان بیرونی او به­تدریج وسعت می­بخشد و در نهایت نبض احساس او را در عاشقانه­هایش به پویش سهمگین طبیعت در تصاویر پایانی قصیده پیوند می‌زند. بدین ترتیب تصاویرِ حرکت، عنصری مهم و برجسته در سیمای ادبی شعر امرؤالقیس می­گردد. پژوهش حاضر که به شیوۀ توصیفی ـ تحلیلی و با هدف ایجاد نگاهی تازه به تصویرگری در معلقۀ امرؤ القیس انجام گردیده  در پی  پاسخ به این پرسش است که تصاویر پویایی در معلقۀ او از چه سازه‌هایی فراهم آمده و این سازه‌ها چگونه در دستیابی به تصویر کلی حرکت و حیات در این قصیده مؤثر بوده‌اند؟ این بررسی نشان می­دهد که تصویرِ حرکت در معلقۀ امرؤالقیس حاصل حضور فعال سازه­های ایستا و پویایی چون انواع سازه­های زبانی، بلاغی، مؤلفه­های روایی و نیز عناصر موثر زمان و مکان است که در این گفتار با عنوان تصویرسازه یا سازه­های تصویری معرفی می­شوند. سازه­هایی که گاه مستقل و گاه در تعامل با یکدیگر موجب برجستگی سیمای کلی حرکت در شعر او شده است.

سازگاری فرهنگی مهاجران در رمان شیکاگو، اثر علاء الأسوانی؛ بر اساس نظریۀ فرهنگ‌پذیری جان بری

صفحه 151-172

https://doi.org/10.22059/jalit.2021.317476.612344

نسرین کاظم زاده، مصطفی مهدوی آراء، مالک عبدی

چکیده پدیدۀ مهاجرت یکی از پیچیده‌­ترین پدیده‌های جمعیتی است، و فرآیند سازگاری مهاجران در مقصد، پدیده­ای به‌مراتب پیچیده‌­تر از آن است؛ چراکه زندگی در یک جامعۀ انسانی جدید که بر اساس مجموعه­‌ای از چارچوب­‌های ارزشیِ مشخص، انتظارات و توقعات خاص شکل گرفته، مستلزم رسیدن به درجه‌ای از سازگاری است؛ این سازگاری در جریان فرهنگ­‌پذیری، یعنی در حین وقوع تغییراتی صورت می­گیرد که افراد در پاسخ به محیط فرهنگی خود صادر می­‌کنند تا قدرت مواجهه با چالش‌­های ناشی از برخورد دو فرهنگ متفاوت را داشته باشند. نظریۀ فرهنگ­‌پذیری جان ‌بری که در حقیقت نوعی سازگاری با فرهنگ‌­های مخالف است، یکی از جامع‌­ترین نظریه‌­ها دربارۀ سازگاری مهاجران است. رمان شیکاگو اثر علاء الأسوانی، روایتگر زندگی تعدادی از روشنفکران مصری است که برای ادامۀ تحصیل و داشتن آینده‌­ای بهتر به آمریکا مهاجرت می­‌کنند. این افراد بعد از ورود به جامعۀ جدید برای سازگاری هرچه بیشتر با سرزمین میزبان دست به اتخاذ استراتژی­‌های فرهنگی می­زنند. مقالۀ پیش­ رو بر آن است تا با تکیه بر نظریۀ فرهنگ‌­پذیری بری به بررسی این استراتژی­‌ها از طرف شخصیت‌­های رمان مذکور بپردازد و به این سؤالات پاسخ دهد که شخصیت­های این رمان چگونه خود را با فرهنگ جدید غرب سازگار کرده‌­اند و این سازگاری متأثر از کدام استراتژی­های فرهنگیِ مطرح‌شده در نظریۀ جان بری است؟ نتایج حکایت از آن دارد که فرهنگ‌­پذیری فرآیندی مرحله­ای و پیچیده است و عناصری همچون ریشه­‌های دینی، قومی، میهنی و نگرش‌های فردی در آن دخیل هستند. قهرمانان با پیشینه­‌ها و نگرش­‌های متفاوت در این فرآیند، استراتژی‌­های متعددی از قبیل جدایی، همانندی و یکپارچگی را برای وفق‌دادن خود با محیط جدید اتخاذ می‌­کنند. استراتژی یکپارچگی، بهترین راهبرد برای حل چالش­‌های فرهنگی مهاجر است؛ زیرا مهاجر برای داشتن تعامل سودمند در محیط جدید، به ایجاد هویتی دوگانه در خود نیاز دارد تا در عین حفظ فرهنگ مادری، خود را با ارزش­ها و معیارهای فرهنگی جامعۀ میزبان نیز وفق دهد.